رضا قليخان هدايت
1390
مجمع الفصحاء ( فارسي )
در شكايت كردن رامين از فراق ويسه ندانستم كز آتش آب خيزد * ز شهد ناب ز هر ناب خيزد بگريه گهگهى دل را كنم خوش * همىخواهم كشم آتش به آتش مرا تو چاه كندى دايه زد دست * بچاهم درفكند آسوده بنشست همالانم چو مهر دل نمايند * مرا گهگه بپرسيدن درآيند اگر مرگ آيد و سالى نشيند * بجان تو كه شخص من نبيند به هجر اندر همين يك سود بينم * كه از مرگ ايمنم تا اين چنينم مرا عشق آتشى در دل برافروخت * كه هرچش بيش كشتم بيشتر سوخت جهان كردم ز آب ديده پرگل * نمرد از آب چشمم آتش دل دل من گر نبودى دشمن من * چنين عاصى نبودى در تن من بدرّد پوست ازبس غم كه در اوست * بدرّد نار چون پر گرددش پوست دلى دارم كه در فرمان من نيست * تو پندارى كه اين دل آن من نيست چو نادانم كه از دل چاره جويم * كه خود ديوانه دل برد آب رويم رخى بينم ترا چون باغ رنگين * دلى بينم ترا چون كوه سنگين دلى كو را تو هم جانى و هم هوش * از آن دل چون شود يادت فراموش منم بىيار و از دردم بسى يار * منم بيكار و از عشقم بسى كار مرا مادر دعا كرده است گويى * كه از تو دور بادا هرچه جويى تو را باشد بجاى من همهكس * مرا يار از دو گيتى خود تويى بس مرا در دل درخت مهربانى * همىماند بسرو بوستانى كه دايم سبز و نغز و آبدارست * تو پندارى كه هر روزش بهارست مرا دل در بلا مانده است ناكام * كنون صبرم بدل داده است پيغام كه من صبرم يكى شاخ بهشتى * مرا بردى و در دوزخ بكشتى ازآنرو از دلت بگريختم زود * كه چون دوزخ بود پرآتش و دود